چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385 19:23





























هنگامی که چشمهای بارانی ام به سوی تو می رفت، روی برمی گرداندی
و هنگامی که اشکهایت را پاک می کردم، با تمسخر خندیدی
یادم هست روزی که گفتی دوستم نداری، سد بر اشکهایم نبستی
و گفتی نم باران است ... ولی چتر باز نکردی
و هنگامیکه غرق می شدم، در ساحل برایم دست تکان ندادی
بنویس... بنویس و به باد بسپار... بگو چرا گونه هایت نمناک مانده است؟!
کاش باورم می شد، که هرشب به ساحل می آیی تا نسیم اشکهایت را خشک کند!
کاش باورت می شد، که هرشب با نسیم پرواز می کنم!!!!






























لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox



